پرواز را بخاطر بسپار
خدایا .....الان که من بیادتم مطمئن هستم که تو از من یادی کردی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سلام بر همه دوستان

یکی از دوستان بزرگواربنام حاج محسن کامنتی برام گذاشتن و سوالی رو مطرح کردن که دیدم جواب ندادنش بی ادبی خواهد بود . هرچند که شاید جواب من در سطح تفکرات خودم باشه و قابل قبول برای ذهن عمیق ایشون نباشه.  واما کامنت حاج محسن:

سلام بزرگوار
یک سوال دارم:
آیا در 17 ربیع پیمبر چشم به دنیا گشود یا دنیا چشم بر پیمبر گشود؟
یعنی پیمبر قبل از ورود جسمانی به عالم دنیا، وجود عینی داشت یا نداشت؟
رابطه وجودی ما با پیمبر چیست؟
ما و او دو موجودیم ؟
مفهوم آن حدیثی که میگوید شیعیان ما از ... گل ما خلق شدند میتواند ما را در این مساله راهنمایی کند؟  

جواب امین:

پیامبر همان بهاریست که دلها را به هم گره می زند و دستها را به هم پیوند می دهد و مهر می گستراند.
 خورشیدی که به مکتب نرفت اما مساله آموز صد مدرس شد و ستاره های علم و نور الهی را در تاریخ گسترانید.
اینک می توان گفت بهار خجسته فام ربیع الاول، شمیم آزادگی و طنین فرو ریختن همه کاخهای استبداد ستم را می پراکند و بوی خوش بهار از آسمان بر گونه های خشک زمین می بارد.
هفدهم ربیع الاول سرآغاز بهار جاودانگی انسانیت، فتح المبین قلوب و افشاندن گل نبوت بر شاخسار هستی است و جهان با تولد خورشید عالمتاب آغاز می شود و اینچنین جهان هستی به روشنی می رسد. 
ایشان رسول رستگاری ، صلح ، بیداری و اصلاح، ناجی عرب آنروز وجهان امروز بشرشده است .  به جرات باید گفت آتش سودای تو آب حیات، چه نیکومنش، ماه مجلس شده ای و اگر  رسالت تو و نور قرآنت نبود، جهان در هزاره ،توی تاریکی خویش برای ابد گم می شد.
سپیده دم جمعه 17 ربیع الاول سال عام الفیل، 571 سال پس از میلاد مسیح (مطابق با 28 نیسان نوری) در گوشه ای از حجاز و در نزدیک" کعبه" در منطقه ای به نام شعب ابیطالب، نوری به سوی آسمان بلند می شود و محمد(ص) در حالیکه ذکر "الله اکبر الحمدالله کثیرا و سبحان الله بکره و اصیلا " برلب دارد، گام بر جهان خاکی می نهد و فرزندی خوشروتر از ماه و تابنده تر از خورشید چشم بر جهان می گشاید. و جهان را پر از نور می نماید.
 
همزمان با زادروز خجسته این پیامبر آسمانی و صلح گستر، اتفاق ها و معجزه های عجیبی رخ می دهد، چنانکه به برکت میلاد پیامبر(ص)درآن سال باران بسیار بارید و نعمت فراوان نصیب مردم حجاز شد، به نحوی که مردم،آن سال را به نام "سنه الفتح " نامیدند و در سراسر جهان، هیچ تختی از پادشاهان ظالم در جای خود نماند ، مگر این که صبح آن شب واژگون شد.
آری او یک انسان است از جنس نور که در قرآن چهار مرتبه با نام "محمد" و یک مرتبه با نام "احمد" خوانده شده و محمد، از اینروست که در زمین محمود(ستوده شده)شد و احمد ازآنروست که درآسمان ستوده تر از زمین است و"بشیر" نیز بدان رو است که پیروان خدا را به رحمت الهی مژده می دهد.
"ما ارسلناک الا رحمته للعامین"( و نفرستادیم تو را مگر رحمتی برای عالمیان)
پس با نام سوره محمد (ص)، جهان به خویش می بالد که با تمسک با نام مصطفی (ع)گمراه نخواهد شد. 
بعد از هزاران سال  جادوی جادوگران باطل شد، پادشاهان سرگردان و ظالمان به لرزه افتادند و نور امید در دل مظلومان تابید و خورشید دردل سیاهی شب مکه برآمد و دلهای مرده را زنده کرد و آخرین فرستاده خدا متولد شد.
بدین سان، محمد(ص) بشارت دهنده دوستی، وحدت ،ایمان، انسانیت ، بشردوستی و فریادگر حقوق انسانی پای به کره خاکی گذاشت تا بشریت به آخرین رسول خود افتخار کند و راه سعادتش را بیابد. 

و رابطه وجودی ما با او:

محمد(ص) آمد تا سعادت را به بشریت هدیه کند و با صبر و استقامت و ایمان خویش ایثار و عبادت و حقیقت و نجابت و صداقت را جایگزین لهو ولعب و گناه و شرابخواری سازد.
بماند اینکه  باید خود با وجدان بیدارمان قضاوت کنیم تا چه میزان در تبیین دین محمدی موفق بوده ایم و

خداکند اعمال دور از سنت نبوی  را در قالب اسلام ناب محمدی صادر نکنیم (بنظر میرسد این حرف خودمونی صحبت دل خیلی ها ست)

در آخر باید از حاج محسن و تمامی خوانندگان عذر خواهی کنم که بیشتر از پاسخ بود و حرفی از ناگفته های دلم را هم بازگو نمودم.

(برای پاسخ مجبور شدم منابعی را مطالعه کنم)

[ ٢٧ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:٥۳ ‎ب.ظ ] [ امین ]

[ ٢٤ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٧:٥٥ ‎ب.ظ ] [ امین ]

خالقم سلام!

دلتنگم و دلتنگ و دلتنگ.....

دلتنگ تو....

میدانی مهربان این روزها نگرانم...

نگران کمرنگ شدن حضور عزیزی در کنارم

پروردگار همیشه مهربانم!

گوش میکنی؟

 دست نوازشگرت را بر قلب بیتابم بکش...

قلبم را لمس کن و ببین  چه بیتابانه خود را به سینه میکوبد...

خــــدایـــــم! ای همیشه جــــــاوید!

برایت مینویسم و بلند میخوانم....

هر لحظه و هرجا به تو و حمایتت نیاز دارم....

وای بر من اگر گوشه چشمی به من نکنی...

یگانه معبودم!

دیشب از بذل لطفت اشک ریختم...

تو عزیزم - مادرم - را به من بازگرداندی

حس میکنم جایت در وجودم پر رنگ تر شده...

ای همیــــــــشه با مـــن!....

کمکم کن تا در سویت بمانم....

همیشه نیازمند توام....

همیشه تو را طلب میکنم....

با تمام وجود...

مهربانـــــــــــم!

میخوانمت پس اجابت کن مرا!....

مثل همیشه.....

[ ۱٩ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:۳۸ ‎ب.ظ ] [ امین ]

   

 

   ما اول توی بهشت بودیم.

   گفتند: میوه ی هستی نخور، چون هستی قید ایجاد میکنه و ما خوردیم و مقید شدیم. یعنی اول به قید ِ نیستی، آزاده بودیم. آزاد و راحت. اما خواستیم از نیستی با پیدا کردن ِیک  صورت ِ اختصاصی "هست" بشیم. پس از شر ٍ نیستی راحت شدیم. شدیم موجود.

   بعد گفتند به میوه ی ترکیب نزدیک نشو. چون مرکب شدن ناراحتی داره. عناصر که ترکیب می شن، بعدا می خوان از هم جدا بشن و پوست از سرمون میکنن. درواقع گندم یا سیب رمزی از همون میوه ی درخت ٍ ترکیبه.  حالا که اون میوه رو خوردی و اومدی توی عالم  ِ ترکیب.  فکر نکن که دیگه تموم شد.  ما هنوز هم داریم میوه می خوریم!

   اون موقعی که بچه بودیم، توی بهشت ِ کودکی ِ خودمون بودیم. اما آرزوی بزرگ شدن داشتیم. میوه ی عقل رو خوردیم و شدیم مکلف.

   البته درسته که به توصیه ی نخور گوش نکردیم اما این نخورنخورها رو برای این گفتند که ما رو تشویق به خوردن بکنن! اگه نمی گفتن نخور ممکن بود صد سال که بگذره هم از کنار ِ این میوه رد نشیم، اما چون اشاره کردن بهش و گفتن نخور، ما تحریک به خوردن شدیم. مثل موقعی که مثلا میگن لواشک نخور و بمحض گفتن ِ این حرف ما بزاقمون تحریک میشه برای خوردن. ما این میوه ها رو خوردیم و خوب کاری هم کردیم، چون در مشکلاتش تجربه ها کسب می کنیم و به حکمتهایی میرسیم.

  

بعد از مکلف شدن گفتند میوه ی درخت علم رو نخور. چون نهایتا اگه اشتباهی کنی میگن جاهله و نمی دونه و مسؤول نیست. اما اگه عالم بشی دیگه مسؤول میشی. ما گوش نکردیم و خوردیم!

   بعد از علمِ گفتند لااقل میوه ی درخت ِ عشق رو نخور چون عشق چیز ساده ای نیست و حریفش نیستی. حتی کوه هم از پذیرفتن ِ این بار خودداری کرد.  "که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکلها". اما ما عاشق شدیم و میوه ی عشق رو هم خوردیم.

[ ۱٥ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٢:٤٢ ‎ب.ظ ] [ امین ]

خدای مهربانم !
تو را می خوانم ...
صدایت می کنم ...
همیشه ..... همیشه ... ! ..
تنها تویی که نیازم را می دانی ...
باز هم تنها تویی که می دانی ...... تنها تکیه گاه زمین و آسمانم تویی !
اما این بار خدای مهربانم ... به شکلی دیگر تو را می خوانم !
این بار سکوت می کنم ...
در برابر هر چه هست و هر چه نیست !
و با صبری ژرف تر از همیشه که تمام وجودم را فرا گرفته منتظر می مانم !
می دانی که این صبر گویای چیست ؟! ...
بگویم ؟! ... یا می دانی ؟! ...
این صبر ژرف ...
گویای تمنایی ست از نهایت وجودم ! ...
گویای خواهشی ست که تو آن را می دانی ! ...
خدای خوبم ! ...
از تو پاسخی می خواهم به زیبایی مهری که همیشه به من داشته ای

[ ۱۱ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٥:٠٥ ‎ب.ظ ] [ امین ]

 

زندگی یعنی ما ...

ژرف زندگی کن و از ته دل

یکپارچه و با تمام وجود

به طوری که وقتی مرگ در زد آماده باشی

آماده چون میوه ایی رسیده برای فرو افتادن از درخت .

تنها نسیمی ملایم میوزد و میوه فرو می افتد

 گاه حتی بدون هیچ نسیمی , میوه به سبب سنگینی و رسیدگی از درخت می افتد .

مرگ نیز باید چنین باشد . و این آمادگی باید با زندگی کردن فراهم آید.

البته آرزو می کنم سالیان سال در کنار عزیزان عمری با عزت داشته باشین

[ ۸ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ] [ امین ]

وقتی خداوند شما را به لبه پرتگاهی هدایت کرد، کاملا به او اعتماد کنید.

چون یکی از این دو اتفاق خواهد افتاد:

او شما را می‌گیرد اگر بیفتید یا اینکه یادتان می‌دهد

چگونه پرواز کنید

[ ۳ اسفند ۱۳۸٧ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ امین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

در گردباد فنا غبطه می خورم و امید جز تو نمی جویم الهی آن زمان که ترنم باران مهرت در ساحل خشکیده دل جاری می گردد آسمان قلبم از عطوفتت لبریز می شود و وجودم از مهر تو سیراب می گردد
صفحات دیگر
امکانات وب