پرواز را بخاطر بسپار
خدایا .....الان که من بیادتم مطمئن هستم که تو از من یادی کردی 
قالب وبلاگ
نويسندگان

وقتی 4 ساله بودم:      بابا هر کاری می تونه انجام بــده.

وقتی5  ساله بودم:       بابام خیلی چیـــز ها می دونه.

وقتی 6 ساله بودم:        بابام ازبابا ی تو باهوش تره.

وقتی 8 ساله بودم:       بابام هر چیزی رو دقیقاً نمی دونه.

وقتی 10 ساله بودم:    در گذشته زمانی که بابام بزرگ می شد همه چیز مطمئــناً متفاوت با الان بود.

وقتی12 ساله بودمخب طبیـــعیه پدردر مورد آن مورد چیزی نمی دونه،اون برای به خاطر آوردن کودکی اش خیلی پیــر است

وقتی14 ساله بودمپدرو خیلی توجه نکن، او خیلی قدیمی فکـــــر می کنه.

وقتی 20 ساله بودم:  ای وای خدای من!اواز جریان روز خیــلی پرت اســــــــت.

وقتی 25 ساله بودم:   پدر کمی در باره ی آن اطلاع ندارد .باید این طور باشد،چون او تجربه ی زیادی دارد.

وقتی 35 ساله بودم:  بدون مشورت باپدرم کوچکترین کاری نـــــمی کنم.

وقتی 40 ساله بودممتــعجبــم که پدرم چگونه آن جریان راحل کرد!او خیلی عاقل ودانا بودودنیایی تجربه داشت.

وقتی 50 ساله بودم:  اگر پدراینجا بودهمه چیـــز رادراختیار اوقرار می دادم ودراین باره بااومشورت می کردم.

.

.

.

خیلی بد شدکه نفهمیدم اوچقدرفهمیده بود.می توانستم خیلی چیز ها رااز او یاد بگیرم

[ ۱٩ دی ۱۳٩٠ ] [ ٧:۱٧ ‎ب.ظ ] [ امین ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

در گردباد فنا غبطه می خورم و امید جز تو نمی جویم الهی آن زمان که ترنم باران مهرت در ساحل خشکیده دل جاری می گردد آسمان قلبم از عطوفتت لبریز می شود و وجودم از مهر تو سیراب می گردد
صفحات دیگر
امکانات وب